کتاب خواهر خاموش نوشتهی دایان چمبرلین به زندگی رایلی میپردازد که تصور میکرد خواهرش خودکشی کرده است اما اکنون پس از بیست سال متوجه میشود که ماجرای مرگ خواهرش پیچیدهتر از یک خودکشی ساده است. این کتاب جذاب در زمرهی پرفروشترین کتابهای نیویورک تایمز قرار دارد.
در رمان خواهر خاموش (The Silent Sister) خواهر بزرگتر رایلی که لیزا نام داشته خودکشی کرده است. رایلی زندگی خود را بر همین اساس شکل داده و این موضوع بر تمامی ابعاد زندگی وی تأثیر گذاشته است. پس از گذشت بیست سال، رایلی مدارک جدیدی پیدا میکند که حقایق دیگری را به او نشان میدهد و او متوجه میشود که مرگ خواهرش صرفاً یک خودکشی ساده نبوده است و رازها و معماهای پیچیدهتری را با خود به همراه دارد. این حقایق زندگی رایلی را زیر و رو میکند و او متوجه میشود که به هیچ وجه خانوادهی خود را نشناخته است. اکنون رایلی است که باید تصمیم بگیرد که گذشته چه تأثیری میتواند بر امروز بگذارد.
دایان چمبرلین (Diane Chamberlain) نویسندهای آمریکایی است که در اکثر کتابهای خود به جنبههای روانی شخصیتها، روابط و رازهای خانوادگی افراد میپردازد و رمان معروف و خواندنی خواهر خاموش نیز از این قاعده مستثنی نیست اما آنچه کتاب حاضر را با دیگر آثار وی متمایز میکند، پیچیدگی و هیجان داستان آن است.
در بخشی از کتاب خواهر خاموش میخوانیم:
دلم یک برادر عادی میخواست. برادری که بتوانم خیلی منطقی دربارۀ صحبتهایم با سوزان با او گفتوگو کنم. برادری که بتوانم با او برای پدرم عزاداری کنم؛ اما هرگز چنین برادری نمیداشتم و اگرچه موفق شده بودم با تحریک وجدانش او را وادارم که تا خانه همراهیام کند؛ اما اضطرابی که داشت، در مسیر پارک تا خانه درست مثل نفر سومی فضای ماشین را سنگین کرده بود. گفته بود بنزین ماشینش تمام شده و پول ندارد بنزین بزند. به همین خاطر به دنبالش رفتم. سعی کردم یک صددلاری، که از حساب خودش برداشت کرده بودم، به او بدهم؛ اما با چهرهای عبوس آن را رد کرد. نمیتوانستم سرزنشش کنم. این رفتارش ناشی از غرورش بود که نمیخواست برای مخارجش به خواهر کوچکترش وابسته باشد.
کنار رستوران ام.جی توقف کردم و مقداری میگوی سوخاری و سیبزمینی سرخ شده خریدم. در تمام مدتی که منتظر بودم غذا آماده شود قلبم تند میزد از شدت نگرانی درباره اینکه مبادا وقتی به سراغ ماشینش برمیگردم دنی رفته باشد؛ اما نرفته بود و بلکه فضای داخل ماشین را با دود سیگارش پر کرده بود. چیزی نگفتم. اگر سیگار تسکینش میداد تا از پس این کار برآید، اشکالی نداشت. حتی اگر نیاز به نوشیدن داشت، باز هم مشکلی نبود. آن روز یک بسته ششتایی آبجو خریده بودم. حاضر بودم هر کاری بکنم.
پیش از آنکه ماشین را روشن کنم، دست در کیفم کردم و گوشی تلفن همراه موقتی را که همان روز خریده بودم، بیرون کشیدم. آن را بهسمتش گرفتم و گفتم: «این تلفن اعتبارش پره. دستت باشه تا فعلاً بتونیم در تماس باشیم.»