معرفی کتاب دختر دوناتی

فهرست مطالب

کتاب دختر دوناتی

معرفی کتاب دختر دوناتی

کتاب دختر دوناتی به قلم درسا جانلو با ارائه داستانی روان‌ درمان گرایانه در قالب روایتی عاشقانه سرگذشت دختری را بیان می‌کند که خود را همزاد آدری هپبورن بازیگر مشهور اروپایی می‌داند. این رمان با بهره‌گیری از کتب روانشناسی مختلف نوشته شده است.

این کتاب ماجرای دختری را به تصویر می‌کشد که آنقدر به آدری کاتلین راستن هنرپیشه جذاب و زیبای بریتانیایی معروف به آدری هپبورن علاقمند است که فکر می‌کند شباهت زیادی به او دارد. زیرا دردها و رنج‌های او یا داستان پدرش که خانه‌ را ترک کرده، همگی به نوعی این شباهت را در ذهنش تداعی‌گر هستند.

آدری این هنرپیشه‌ی دلفریب با موهای مشکی که همچون ابریشم خالص می‌درخشیدند برای اثبات زنانگی‌اش به هیچ چیز احتیاج نداشت زیرا دلبری کردن؛ ویژگی بارز و شگرد رمز‌آلود او بود. حال رمان دختر دوناتی، ردپایی است از زندگی دختری که خود را همزاد آدری می‌پندارد.

به بیان درسا جانلو شما هم قطعا می‌توانید همزادتان را با خواندن این کتاب کشف کرده و پا به دنیای درونتان بگذارید. چرا که پشت هر انسانی، انسان دیگری او را رقم زده است. درسا جانلو بخشی از این کتاب را به داستان و بخش دیگر را به تحلیل هر فصل اختصاص داده است، تا در پایان هر فصل به نگرشی جدید از خود واقعیتان دست یابید.

در نهایت خالی از لطف نیست اگر بدانید که کتاب حاضر براساس داستانی نیمه واقعی به رشته‌ی تحریر درآمده است.

در بخشی از کتاب دختر دوناتی می‌خوانیم:

از پنجره به نم باران و برگ‌های رنگی‌رنگی درختان زل زده بودم. یک لحظه خودم را در تالاب پاییز زده دیدم و یک عمر عاشق پاییز شدم. آسمان طلایی بود و غروب پاییز رؤیایی، زیبا به نظر می‌رسید. در خلوتم در حال ساختن دنیایی جدید بودم. شهاب آن‌طرف مثل جواهری در قلب پاییز لم داده بود گویی فصل عاشقی زندگی‌ام این چنین در حال آغاز شدن بود؛ مثل نم بارانی که می‌بارد و می‌بارد و هر سال عاشق‌تر از گذشته، گونه‌های سرخ درختان را می‌بوسد

شهاب چند قدم جلو آمد و گونه‌هایم را بوسید… به چهره‌ی مردانه‌اش لبخند زدم و حس کردم عاشق‌ترین زن جهانم. ا‌و با صدای بم زیبایش موسیقی متن دنیای پاییزی‌ام شده بود و سکوت دنیای بی او برایم وهم‌آور بود.

اگه از دیدن تالاب و شنیدن خش‌خش برگ‌هایی که مراد اونا رو جارو می‌کشه سیر شدی بریم. دیره باید حرکت کنیم عزیزم.

بی‌وقفه گفتم من آماده‌ام. آن روزها از شوق سفر آرام و قرار نداشتم. چمدانم را از چند روز قبل بسته بودم مثل مسافری که بعد از سال‌ها، قرار است به زادگاهش برگردد. پر بودم از هیجان و ‌ذوقی بی‌پروا. ساعتی بعد وارد فرودگاه شدیدم. اولین باری بود که آن جا را می‌دیدم و سوار هواپیما می‌شدم. همه چیز را با کنجکاوی برانداز می‌کردم. آدم‌هایی که هر کدام دلیل خودشان را برای سفر داشتند. عده‌ای که چشم انتظار عزیزانشان ایستاده بودند حتی رد شدن از گیت هم برایم جذاب به نظر می‌رسید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *