معرفی کتاب پدرم
محمدرضا کلهر در کتاب پدرم با روایت داستانی دلنشین به شما کمک میکند تا درک کنید که عشق واقعی چه مشخصاتی دارد، هدف و مسیر زندگی را بر چه اساسی باید انتخاب کرد و مهمتر اینکه در بحرانهای زندگی چگونه باید تصمیمی درست گرفت.
بیشک عشق و دوست داشتن مبهمترین کلمات تاریخ هستند که هر کسی از منظر و دیدگاه خودش تعریف متفاوتی از آنها دارد. جالب آن است حتی زمانی که داستانها و رمانهای عشقی را میخوانیم و یا موضوعی را در این باره برای ما تعریف میکنند به تفاوتی که در نوع عشق و دوست داشتن آنها موجود است پی میبریم.
اما آیا عشق مقام والاتر و مقدستری دارد یا دوست داشتن؟ و اصلا تفاوت عشق و دوست داشتن در چه چیزی است؟
از نظر محمدرضا کلهر زیباترین تعریفی که در این باره وجود دارد جملهای است منسوب به یکی از بزرگان ایران زمین که میفرماید: «عشق، زیبایی است که در لحظه به وجود میآید و دوست داشتن، زیبایی است که در امتداد به وجود میآید.»
ما گاهی آنچنان عاشق و دلباخته میشویم که عقل و هوش از سر ما میرود و هر چه دیگران درباره نافرجام بودن این عشق هشدار میدهند گوشمان بدهکار نیست. اما بعد از لَختی و یا گذر زمان کوتاهی از زندگی، عشق اساطیری ما به نفرت تبدیل میشود. شاید دلیل آن، این باشد که چشم عقل و منطق را بسته بودیم و گرفتار توهمی از عشق شده بودیم.
در واقع در این کتاب محمدرضا کلهر سعی دارد به شما کمک کند تا عشق پاک را بشناسید و بعد از آن بتوانید آن عشق را طوری به تعالی برسانید که به مرحله دوست داشتن برسد و در نهایت جام خودش را از سرچشمه عشق واقعی پر کند.
در بخشی از کتاب پدرم میخوانیم:
من که دیدم کار از کار گذشته پا به فرار گذاشتم و از ترسم به پشت سرم نگاه نمیکردم. سربازها هم دویدن به دنبال من، یکی از آنها مدام فریاد ایست سر میداد تا اینکه تهدیدش جدیتر شد و گفت: اگه نیاستی شلیک میکنم. ایست، ایست!
و ناگهان شلیک کرد. گلوله خورد به دست راستم و ساک از دستم افتاد. فرصت برداشتن ساک را نداشتم و بدون آن فرار کردم. گلوله خورده بود به بازوی دست راستم و با دست چپم محل اصابت گلوله را فشار میدادم. یکی از سربازها رفت به سمت ساک و آن دیگری همچنان در تعقیب من بود. سربازی که به سمت ساک رفته بود گفت: ولش نکن اون یه خرابکاره، داخل ساک پر از اعلامیه است.
نفس نفس زنان پیچیدم داخل یک کوچه تا از دید سرباز پنهان شوم، اما او دست بردار نبود و بعد یک کوچه دیگر و دوباره یک کوچه دیگر. ای وای خدای من این کوچه بنبست است! دیگر اطمینان داشتم که گیر میافتم و خودم را برای دستگیر شدن آماده کرده بودم. از فرط خستگی تکیه دادم به یک درِ چوبی که پشت سرم بود. در باز شد. انگار دنیا را به من داده بودند. بدون هرگونه فکری درباره درست یا غلط بودن کارم وارد خانه شدم و در را بستم.