کتاب ملکه خیال نوشته سحر منوچهری، مجموعهای از داستانهای عاشقانه در سبکهای متفاوت است. این مجموعه شامل 16 داستان کوتاه با بیانی روان و لحنی صمیمی است.
در بخشی از کتاب ملکه خیال میخوانیم:
خورشید مثل تخم مرغی در املت هر لحظه بیشتر در غروب فرو میرفت و به چشمانی که نشانهاش گرفته بودند فخر میفروخت. اما سپیده بیاعتنا به آن همه زیبایی به موبایلش خیره شده بود و برای کوتاهتر شدن زمان انتظار؛ پیامهای عاشقانهی هادی را میخواند. یک دور که همه را مرور کرد از آن همه قهر و آشتی خندهاش گرفت. حتی همین امروز هم تازه آشتی کرده بودند و برای اینکه از دل یکدیگر درآورند باهم در کافی شاپ قرار گذاشتند. چندبار به امید اینکه هادی را از دور ببیند از روی صندلی بلند شد و به در شیشهای کافی شاپ زل زد اما هیچ خبری از او نبود. وقتی انتظار، کاسهی صبرش را لبریز کرد از آن جا بیرون آمد و راه خانه را در پیش گرفت.
اما نرسیده به سر خیابان پشیمان شد و با خودش گفت: «حتما تو ترافیک مونده، باید منتظرش بمونم! منو بگو با چه عجلهای حاضر شدم؛ حتی وقت نکردم مانتو و شالمو باهم سِت کنم. بهتره بهش زنگ بزنم و بگم خودشو زودتر برسونه.» چندبار شمارهاش را گرفت و هربار پیغامگیر جوابش را داد. ناراحت و عصبانی تاکسی گرفت تا زودتر به خانه برسد. این بار برای کوتاه شدن مسیر پیامهای عاشقانه را نمیخواند بلکه همه را یکی یکی پاک میکرد. همهی پیامها و عکسها و فیلمهای مربوط به عشقش را با عجله از موبایلش پاک کرد. موبایل که خالی شد دلش آنقدر پر شد که گریهاش گرفت.